جعفر شهرى باف

78

طهران قديم ( فارسى )

كلفت را سينه مىكند ، فقط اين ايراد را دارد كه اول بايد سر غيرتش بياورند . حاجى خوشحال و خرم سياه را خريده به خانه ميبرد و يكى دو روز بعد هم بار تجارت بسته راهى بيابان مىشود ، اما هنوز مسافتى دور نشده بوده‌اند كه دزدها از پس پشته‌اى بيرون آمده لختشان ميكنند و هر چه حاجى به سياه التماس مىكند سياه عكس‌العملى نشان نداده فقط داد و هوار مىكند و چون سردستهء دزدها سر و صداى او را باعث دردسر ملاحظه مىكند به همدستانش كه چهل نفر بوده‌اند با لحن معنىدارى ميگويد او را خاموش بكنند و دزدها شروع به سپوختن بر وى ميكنند تا سى و نه نفرشان كنار ميرود و چون به چهلمى رسيده و متوجه كار بدشان با خود مىشود به رگ غيرتش خورده و برخاسته با يك چوب همه را تار و مار مىكند و حاجى در رسيدن به شهر سياه را فروخته ميگويد هميشه من از كجا چهل نفر حاضر داشته باشم كه او را سر غيرت بياورد و پس فروشنده ميدهد . كه از اين نمايش نتيجهء سياسى و ظالم مظلوميت گرفته كه خيلى از مردم و ملت‌ها هستند كه بعد از چهل نفر سر غيرت ميآيند و در صحبت سست عنصرى و بىحالى و توسرى خورى كه با استفاده از اين نمايش ميگفتند هنوز به چهل نفر نرسيده است ! نمايش ابراهيم شلى نمايش ابراهيم شلى هم بچهء شل و ول عزيز دردانه‌اى را نشان ميداد و مادرى كه بچه‌اش را لوس و ننر بار ميآورد و هر كار بچه‌اش پيشش پسنديده بود و از همه چيزش تعريف كرده او را به رخ اين و آن ميكشد ، تا با اين و آن به گوشه كنار و در پستوى اين دكان‌دار و انبار سوخت آن نانوا رفتنش كه همه را حمل بر محسناتش مىكند ، تا بفكر زن دادنش افتاده برايش بخواستگارى ميروند و او را با خود به خانه عروس مىبرند . وقتى پدر دختر از كسب و كار و هنر داماد سؤال مىكند هزار هنر برايش تراشيده ، در هر تعريفش صد جور قربان و صدقه‌اش رفته ، هنرهايش را بادبادك‌بازى و كبوتربازى و اين كه بادبادكش هوا نرفته پايين مىافتد و كبوترش نپريده زمين مىخورد ، و اما از ادب و كمالاتش ، كه باز قربان صدقه‌اش ميرود اين كه از غذا خوردنش نگو ! كه چهار تا دورى را يك نشست خالى مىكند و چپق كشيدنش كه يك سر چپق توتون را با يك نفس بالا ميكشد . آخ‌وتفش تا ده قدم پرت مىشود و آروغش صداى توپ شربنل مىكند و پشت سر هر يك كه باز ، يك الهى قربانش برود مادرش بدرقه‌اش